محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3055
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را زخمدار كرد و كلاه از خون پر شد . حسين گفت : « به سبب اين نخورى و ننوشى و خدا با ستمگرانت محشور كند . » گويد : آنگاه كلاهى خواست و به سر نهاد و عمامه نهاد ، خسته و در خود فرو رفته شده بود . گويد : مرد كندى بيامد و كلاه دريده را كه از خز بود برگرفت ، و بعد وقتى آن را پيش زن خويش ام عبد الله برد كه دختر حر و خواهر حسين بن حر بدى بود مىخواست كلاه را از خون بشويد اما زنش گفت : « غارتى پسر دختر پيمبر را به خانهء من آورده اى آن را از پيش من ببر . » گويد : ياران مرد ازدى گويند كه وى پيوسته فقير بود و دستخوش شر ، تا وقتى كه جان داد . گويد : و چون حسين بنشست كودك وى را كه پنداشتهاند عبد الله بن حسين بود آوردند كه در بغل گرفت . عتبة بن بشير اسدى گويد : ابو جعفر محمد بن على بن حسين به من گفت : « اى بنى اسد ، خونى از ما پيش شما هست . » گويد : گفتم : « اى ابو جعفر خدايت رحمت كناد گناه من در اين ميانه چيست ؟ چگونه بود ؟ » گفت : « كودك حسين را پيش وى آوردند كه در بغل گرفت و يكى از شما ، اى بنى اسد ، تيرى بزد و گلوى او را دريد ، حسين خون او را بگرفت و چون كف وى پر شد آن را به زمين ريخت و گفت : « پروردگارا ، اگر فيروزى آسمان را از ما بازگرفته اى چنان كن كه به سبب خير باشد و انتقام ما را از اين ستمگران بگير . » گويد : عبد الله بن عقبه غنوى تيرى به ابو بكر پسر حسين زد و او را بكشت . ابن ابى عقب شاعر در اين باب شعرى گفته به اين مضمون :